گــــــــم گشـــته
نور در برابر نور

شکست خورده ام

نه در برابر عشقم که در برابر خود

مـــــــن..... فقط به دیگران ظلم نکرده بودم، ولی تا دلــــــــت بخواد به خودم ظلم کردم.

آخ خدا جونم من و ببخش..... من چقـــــــد ندیده بودمت..... چقـــــــــــــد کم با تو بودم

کاش روزی بشه که تمامی عشقی که تو دلمه......... ماله تو بشه

چی میشه اگه من عاشق تو باشم......... اگه تو بخوای، حلّه به خدا!!... .

اگه تو بخوای حتی مهــــرت به دلِ سیاهِ منم میوفته

.

..

...

دستم بگیر که از پا فتاده ام

راه بنما که بی نورِ توووو......... گمگشته ام


Design : LearningBet 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦ - پریا

با تو ام

تنهاییم! سلام؛

چه خوب است حالا که هیچ کس نمانده، تو اینجایی ..........نمی دانم این خلوت مه آلود تا کی در من جای میگیرد یا کی قصد رحلت می کند.

هر چه است اینک که تو با منی می خواهم که بمانی و به صدای تپش عشقی که هر لحظه  آهسته تر می شود گوش دهی .........می دونی، تا زمانی که نایسته پایانش باورم نمی شه.

با این همه خوب می دانم رفتنش در این نزدیکی ها در انتظار است. خسته است و خانه ی نو می طلبد .... دیگر این مخروبه شایسته ی عشق گرانبهای او نیست.

حال که اینچنین ناباورانه لحظه ها اصرار بر گذشتن و گذاشتن دارند دیگر چه جای التماس و خواهش. من نیز ناخواسته سوار بر مرکب زمان می گذرم از مهری که هیچ گاه مال من نبوده و........ این دل را تا ابد در قفس سینه مدفون می دارم.

و می گویم:

                    

                                   یار مهربانم پیوندت مبارک 

          نیمی از قلبم خوشحال است؛ ای کاش تمامی آن شادی می کرد.

دلم باران می خواهد، این خطوط را بخوان و بدان هر زمان که خوانده شوند من آنم که دیگر هرگز از باران نخواهم گریخت.

دوست دارم در آن لحظه که ابرها می گرین، تنها در زیر آن باشم و به یاد آورم خاطراتی را که برای تو مرده اند..........و همراه آهی از درون سینه ام، هم نوای طنین باران شوم.

 

همین

         و

            پایان ...................... ....... . . . ... .


Design : LearningBet

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ - پریا

ای بــــــی مروّت

می دونی، ......وقتایی که ییهو پیدات می شه تازه می فهمم که تا حالاش تو چه زمستونی بودم و خودم خبر نداشتم

که چقدر سرد بوده همه جا

چقــــدر تاریک بوده

که چه خوب عادت شده بود این حال و هوا

کاش موقع رفتنت ......... اون موقع که هوای رفتن تو سرته، جرئت می کردم و می خواستم که بیشتر بمونی. کاش وقتایی که نمی تونم خودخواه بشم ....به خاطر دشواری نظاره ی رفتنت،  دستانم جسارت می کردنو.......... به پات می افتادن

کاش سیل اشکامو لمس کرده بودی، شاید که می موندی

.

..

...

من مانده ام تنهـ.....ایِ...... تنها

من مانده ام ......تنها...... میـــــــان

سیل غم ها

می دونی....... هیچ وقت ازش نخواستم که کااااااااااش دوسِت نداشتم، اشکامو وقتی رو گونه هام می غلتن و خیلی دوست....... ازش می خوام هیچ وقت این حسِ پاک و اَزم نگیره!... .

این کویر خشک، تشنه تر از آنیست که باران چشمانم کفافش کند........ این دل سوخته مرحمی جز تو....... ندارد.

دلم گرفته نازنین ... ... ... چگونه بی تو بودن رو تاب آرم ... ... ... حال آنکه که در باورم نمی گنجد رفتنتو ... ... ... تکرار این تنهایی

         

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦ - پریا

قـــاب دل*

 

یادمه آخرین شبی که برات اشک ریختم،‌ تمام خاطراتمون رو از اول تا آخر مرور کردم و تا خود صبح باریدم. فرداش که چشم باز کردم، دیگه نه اشکی مونده بود و نه خاطره ای و.... نه دلی قلبم یخ زد و از این همه نا "موندی" ها ترک برداشت. اون شب، آخرین شب پاییزی بود و فرداش که بیدار شدم زمستون شده بود.

روز ها می گذشت و آبشار چشمانم به قندیل های زیبایی بدل می شد و تیزیش دلمو میزد. اونقدر ازت دور شده بودم که دیگه حتی نمی دونستم تو کی هستی...... شبا از سوز سرما زود خوابم می برد و روز ها با نور چراغ های دروغی خودمو گرم می کردم، تا اینکه یه روز که از خواب پا شدم؛ دیدم که بلاخره تو اومدی و بهارم با خودت آوردی. نمی دونم تا حالا کجا بودی و چیکار می کردی ولی اینو می دونستم که ندارمت...... اینم می دونستم که این بهارم موندنی نیست.

هنوز شب به نیمه نرسیده بود که رفت و تابستون اومد. تابستونا شباش خیلی داغه، سوختن ها رو صبوری می کنم تا پاییز از راه برسه. پاییز فصل منه...... فصل عاشق شدنم، وقتی که هستی بارون میاد وقتی که نیستی هم میبارم.

الانم پاییزه و دلم هوات و کرده، نمی دونم چقده دیگه تا شب یلداش مونده ... .

دارم به این فکر می کنم دل چندتا فصل داشته باشه خوبه؟ همیشه تو یه فصل بمونه... یا رنگ عوض کنه بهتره!... 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦ - پریا

بی تو به سر نمی شود

تا حالا شده خدا رو تو ذهنتون تجسم کنید؟!! ...

من، از خیلی وقت پیش خدا اینطور تو ذهنم نقش بسته بود ...... یه پیرمرد، که روی یه صندلی چوبی نشسته و در حالی که محاسن سفیدش تا روی زانوهاش کشیده شده به پایین، به من که رو زمین بازی می کنم نگاه می کنه...... فکر می کنم واسه همینه که از همون کوچیکی پیرمرد ها رو خیلی دوست داشتم. مامانم گاهی تعریف می کنه که من مثلاً اگه پدر بزرگ بچه ی همسایمون به خونشون می اومد کلی خوشحال می شدم و  به پیرمرد ها توجه خاصی داشتم...، ولی الان دیگه این حس در من کمرنگ تر شده.

اون موقع ها نگاه گرمش رو که رو شونه هام حس می کردم کافی بود ولی حالا ...... دوست دارم تو رویاهام ببینم که این پیرمرد دستاشو به سمتم دراز می کنه و من رو روی پاهاش می نشونه و پیشونیمو ...... می بوسه. دوس دارم آرامش این لحظه رو حس کنم، لحظه ای رو که سرم و رو سینش می ذارمو چشمامو می بندم و او با نوازش نوک انگشتاش من و خواب می کنه......

دست بالا بردم

تا که دستان پُر از خواهش من را شاید

                                                 مهر او دریابد

بار ها خوانده ام او را، اما

                                              او مرا می شنود؟

و میان همه ی هستی بی پایانش

                                               او مرا می بیند؟

در جهانی که هزاران مه و خورشید در آن ناچیزند

                                           ذره را راهی هست؟

......

بارش ابری سپید

تاری پنجره ی وهم مرا می شوید

کهکشانی به دل پنجره ام جای گرفت

و خدایی به دل کوچک من

قاصدی در راه است

و پیامی از نور

می توانی که بخوانی تو مرا

من تو را می شنوم، می بینم

میل جاری شدن در خواندن تو

                                پاسخ ماست

رود با میل خودش جاری نیست

جذبه مهر فرا خوانده ز دریا

                              سبب جاری رود

دست خالی مرا نور اجابت پر کرد

و چشم نمناک مرا

                                گریه ی شوق

 

آری، چگونه می توانم دوست نداشته باشم چنین خدایی را که بر من مهربان تر از پدر و نگران تر از مادر است.

چطور نبخشم بندگانش را، در حالی که او مدام از خطا های من چشم می پوشد و لحظه ای از من غافل نمی گردد.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - پریا

این دیگه دل نیست!!.......

خیلی وقته که می خوام آپ کنم ولی نشد، اولش که نمی دونستم پسوند پرشین بلاگ شده ir. بعدشم که .... از دست این هکرا.

نگفته هام رو دلم، دَلَمه زده ....... قلم ناتوان و گهگاه بر بام ابری دلم نورکی محو می تابد.

بگذریم؛

همیشه دوست داشتم عاشق باشم و همیشه عاشق بودم ...... زندگی بی عشق مفهومی نداره ........ ولی حالا بعد از گذشت مدتها، درک کردم که هیچ چیز لایق عشق نیست، جز "خدا". و اینو مرهون مردی ام که برای من بوی خدا رو می داد ....... می داد چون دیگه نیستش....... من موندم و خدا...!!!

گفتم: "نیستش"،‌ یاد شعری افتادم که می گفت:

نیستش......

نمی دونم کجاست،‌

چه می کنه؟

ولی می دونم که ندارمش

هیچ وقت نخواستم که تو رو

                           با چشمات بیاد بیارم

نمی خواستم که

                    تو رو تو گم ترین آرزو هام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم

                                               هنوزم

                                           دوست دارم !! ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦ - پریا

افکار شبانه

با خودم قرار گذشته بودم فقط وقتایی که حرفی واسه گفتن دارم آپ کنم ولی امشبم مثه شبای دیگه سکوتی بی معنی ذهنم و اشغال کرده

 یه نفر هست پیشه گوشم نشسته بهم میگه: واسه چی؟ چرا؟ تا کی؟ که چی بشه؟

نمی دونم چرا ازم نمی پرسه این اشکا واسه چی؟ چرا نمی پرسه بهونشون واسه چکیدن چیه؟ چرا هر شب به من سر می زنن؟ چرا وقتی با..... حرف می زنم این اشکا روونه میشن؟ وقتایی که حتی اون نمی فهمه دلیله سکوتم چیه.

شاید زندگی همینه بری کلاس با استادی روبرو بشی که ضد حال می زنه با دوستات کل کل کنی خسته و کوفته بیای خونه و....خنده های زورکی، آخر شبم بیای اینجا چرت و پرت بنویسی واسه کسی که نمی خونه بعدشم بخوابی البته قبل از مسوااک و وعده ی گریه ی شبونه

نمی دونم چرا نمی تونم مثبت فکر کنم امشب هیچ حرف قشنگی که واسه دلداریم بزنم ندارم امشب منتظر کسییم که همیشه منتظرم گذاشته... .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - پریا

افکار پلید

دیشب فکر کنم اخبار ۲۰:۳۰ بود که نشون داد در تایوان یک آشپز چینی برای جلب بیشتر مشتری ماهی زنده رو در ماهیتابه می ذاشت تا بدنش سرخ بشه و همین طور که ماهی بخت برگشته ی مفلوک نفس نفس می زد اونو در دیسی تزئین و سر میز مشتری می برد و اونها هم با اشتها می خوردند.

تأثیر روحی بدی که از دیدن این صنحه بر من وارد شد بماند، واقعاً اسم این آدمها رو چی میشه گذاشت؟ .... نمی تونم درک کنم

در اخبار دیگری هم، که مربوط به خیلی وقت پیشه؛ شنیده بودم اروپایی ها به پوست سگ روی آوردند و پوشاک های از جنس موی سگ رو بورس است، مسئله ی ناهنجار در این باره اینست که ادامه ی این خبر اعلام داشت،‌ کارخانه ای بر اساس تحقیقاتی به این نتیجه رسیده بود که اگر پوست تن سگ را در حالی که زندست بکنند پوست مرغوب تری بدست می آورند، جالب تر اینجاست (جالب تر که چه عرض کنم، باعث تأسف که) مردم پول بیشتری بابت پوست هایی که زنده زنده جدا شدند پرداخت می کنند، و با استقبال روبرو شده بود.

من با خودم کلی کلنجار رفته بودم تا این خبر و فراموش کنم، و حالا همین خبر در قالب خبری دیگر.

و در گوش من تکرار کنان پلیدی طینت و تباهی انسانیت طبل می زند.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦ - پریا

دلی که روشن است با شعله های عشق

چه لذت بخش بود دیدن پاکی و فدا شدن در راهی که بهش اعتقاد داری، این نه غم انگیزه و نه برای بیننده ی بی بهره ای چون من بار غم به جا می ذاره، منظورم سریال قشنگه مدار صفر درجه است. از شنیدن خبر اعدام اون زوج فرانسوی بسیار متأثر شدم ولی از دیدن کتک خوردن حبیب ناراحت نشدم، و در دل ستایشش کردم. آرامشی که داشت از صداقت و عشق به ایمانی بود که تموم وجودش رو فرا گرفته بود.

لحظه ای که خبر و به مادرش می دادند با تمام نگرانی و دلهره ی مادرانه، حس خرسندی از داشتن چنین فرزندی رو احساس می کردم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ - پریا

می خوام از يارم بگم

یار م..م..من

....

دیگه یارم نیست

یار من،‌ همونی که دیگه یارم نیست؛ همیشه با منه!!

                      گفتمش بي تو چه ميبايد کرد؟ عکس رخساره ي ماهش را د اد

                       گفتمش همدم شبهايم کو؟ تاري از زلف سياهش را داد

                     وقت رفتن همه رو ميبوسيد . . . . به من ازدور نگاهش راداد

                                           يادگاري به همه داد و به من

                                             انتظار سر راهش را داد ..!!

دیروز عقلم همچون این دشت آزاد و رها بود ... و امروز گرفتار قید و بند های این عشق شده است

هوای دلم بارانیست ... این نیز می گذرد

افکارم طوفانیست ... این نیز می گذرد

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦ - پریا